جعفر شهرى باف
400
طهران قديم ( فارسى )
چندين بار پاره شدن « 12 » ، ابريشمى شده بود ، به گردنش افكنده بالايش مىكشيدند و در اين وقت بود كه اگر محكوم مظلوم و از نظر مردم ، بيگناه شناخته شده بود برايش متأثر شده اشك مىريختند و اگر قاتل سفاكى مانند محمود بود شادى مىكردند و تا هنگامى كه در بالاى دار رقصيده جان مىداد به پايش دست مىزدند . غالبا در پاى دار از محكومين حركات و اعمالى سر مىزد كه جهت تماشاچيان ديدنى و جالب مىنمود ، از جمله آنكه يكى به نماز مىايستاد و از خدا طلب مغفرت و آمرزش مىنمود و يكى با اظهار ندامت و پشيمانى مردم را نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر مىكرد و آن يك تقصير عملش را به گردن عشق و زن و قمار و عرق و رفيق بد و بىمهرى پدر و مادر و مثل آن مىانداخت ، و يكى گريه و استغاثه مىكرد چنان كه گويى هنوز راه نجاتى سراغ مىكند و به اين و آن التجا مىنمود و يكى با قوت قلب و تظاهر به آن و صداى رسا به آوازخوانى و بشكن و رقص پرداخته انبساط مىكرد و يكى دوست و رفيق و فاميل و آشنايى را تهديد مىكرد و به دشنام و ناسزا مىكشيد و برايش خط و نشان مىكشيد ! و بيش از همه محكومينى بودند كه قانون و محاكمه و قاضى و قضاوت و عدليه و نظميه را مقصر دانسته ، شعار مظلوميت و ظلمديدگى مىدادند و دستگاه را به دشنامهاى بد مىبستند . همچنين حالات مختلف اين محكومين بود كه بعضى با روحيهيى بس قوى ، چنان كه به عروسى و حجلهء زفاف مىروند ، محكم و متين و آراسته با رنگ و چهرهء طبيعى قدم برمىداشتند تا آنجا كه طناب دار را خود به گردن مىانداختند و بعضى با رنگ پريده و حالى بس خراب با كمك مأمورين به پاى چهارپايه
--> ( 12 ) . مردم پاره شدن طناب را دليل بىگناهى محكوم مىدانستند به اين مضمون كه مىگفتند سر بىگناه پاى دار مىرود اما بالاى دار نمىرود و در جواب آن قطعهء ذيل از نگارنده كه بمناسبت آن سرودهام : گفتند خلق ، آنكه سرِ مرد بىگناه * گر رفت پاى دار به بالا نمىرود آنكس كه خود كشيد سر بيگنه به دار * آهسته گفت اين سخن از ما نمىرود مطلب چنين بود كه سر بيگنه ز دار * بالا كه مىرود جلو ما نمىرود